عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم . چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ............ ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!! !!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
+ نوشته شده در 86/08/21ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |
۱.دخترا اصلا بيني ها شون رو عمل نمي کنن
۲. هيچ وقت موهاشون رو طلايي نمي کنن مادر زادي مش شده است
4. هيچ وقت به هم ديگه چپ چپ نگاه نمي کنن واز حسودي نمي ترکن
5. تمام طلا جواهراشون اصل اصله
6. هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمي دارن عمرا بردارن کي گفته بر مي دارن نه بابا بر نمي دارن که مرتبش مي کنن
7. بي اجاز ه بابا مامان هيچ وقت بيرون نمي رن
8. به بهانه کتابخونه يا درس خوندن با دوستشون که با يه پسر نمي رن بيرون باورکنين
9. انقدر خواستگار دارن که نمي دونن به کدوم جواب بدن
10. هميشه سر به زيرن اصلا به غريبه ها نگاه نمي کنن (کاش فقط نگاه بود )
11. بعد ازدواج تازه مي فهمن حروم شدن تفلي ها خونه بابا شون همه چي داشتن
12. چشماشون رو اصلا لنز نمي زارن رنگش مادر زادي سبز و آبيه و خاکستري بنفش وزرد و قرمز
+ نوشته شده در 86/08/21ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |

+ نوشته شده در 86/08/21ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |
به پايم
جوراب ضخيميست
با سوراخي بزرگ
که شصت پايم
از آن
ميخندد
به رويم.
و ميخندد رفيق
به شصت پا.
رفاقتش
بوي جورابي دارد
که گرفته
عرق پايي را
از پس سفري دراز
در کفشي تنگ.
+ نوشته شده در 86/08/20ساعت 0 AM توسط باقالی |
دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی
چتر حمایت او را احساس می کنی............ ......... .زمانی که خواهر توست
گرمای محبت او را احساس می کنی............ ...زمانی که دوست توست.....
هیجان و عشق او را احساس می کنی............ ...زمانی که عاشق توست
از خود گذشتگی او را احساس می کنی...........زمانی که همسر توست......
پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست....
دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد............ ......
قلب او بسیارظریف و شکننده است
بسیار شوخ وشیطان............
بسیار فریبا............
بسیار بخشنده............ ..
بسیار خوش آهنگ............ ..
او یک زن است............ ....
+ نوشته شده در 86/08/20ساعت 0 AM توسط باقالی |
"خبر رسید که سیدی غیر اخلاقی منتسب به بازیگر سریال جواهری در قصر به بازار آمده و از فروش خوبی هم برخوردار شدهاست. به همین مناسبت، گروهی از خوانندگان کرهای که حسابی جوگیر شدهبودند ضمن تکذیب این خبر و با اعلام اینکه بازیگر فیلم غیر اخلاقی با بازیگر سریال نرگس –ببخشید سریال جواهری در قصر- فقط تشابه ظاهری دارند ترانه زیر را سروده و خواندهاند.
این ترانه را با سبک رپ بخوانید لطفا (خوانندگان: کیم دونگ یاس و ایل چونگ آمین):
هیشکی نگفت یه دختره تنها توی آشپزخونه
با نقشه بانو چویی چطوری سالم میمونه؟
چه حالی داشت وقتی که دید سیدیش به بازار اومده
همه با هم داد بزنین: بانو چویی خیلی بده
بانو چویی اینو بدون اگر که گیرت بیارم
پای چشای خوشگلت کلی بادمجون میکارم
(در نسخه اصلی بهجای کاشتن بادمجان از اعمالی غیر اخلاقی نام برده شدهبود که به دلیل مراجعه افراد زیر 18سال به این متن، از ذکر جزئیات اعمال غیر اخلاقی مورد اشاره معذوریم - مترجم)
بدون دروغ نیست این حرفا داره صحت
همه به یانگوم تهمت میزنن بیجهت
ماییم وارث درد ماییم باعث مرگ
غیرت کرهایها رو صاعقه زد
(متاسفانه مساله غیرت در کرهجنوبی کاملا رنگ باخته و به فراموشی سپرده شدهاست. چند هفته پیش در سینماهای این کشور فیلمی به نام نقاب اکران شد که مصداق کامل ترویج بیغیرتی بود - مترجم)
حالا کنج آشپزخونه تکیه داده تنها
حسودی میکنن بهش همه زنها
گفت به خدا ای خدای من فقط یه خواهش
دلم تنگه واسه مینجانگهو و روی ماهش
(ظاهرا صدا و سیمای کرهجنوبی ید طولایی در سانسور دارد. راویان میگویند در نسخه بدون سانسور سریال، گاهی اوقات اتفاقات خاصی میافتد! - مترجم)
پس کجا رفته غیرت مردای این شهر سئول؟
چرا واسه خرید سیدی یانگوم نمیدید پول؟
این سیدی ها داره حق کپیرایت
مفتی دانلود نکنی از اینترنت و سایت
(تکثیر غیر مجاز سیدی و عدم رعایت کپیرایت در کشور کره به صنعت سینما و سایر صنایع این کشور لطمه شدیدی وارد کردهاست. همین چند روز پیش بود که هنرمندان کرهای در موزه سینمای کره نسبت به تکثیر غیر مجاز آثارشان اعتراض کردند - مترجم)
یانگوم کلی زحمت کشید تا شد یه طبیب
چطور دلتون اومدید دادینش فریب؟
اون بود یک جواهر در قصر
خوشگلتر از اون نیست حتی در ولیعصر
(این خیابان ولیعصر با آن خیابان ولیعصر که در تهران وجود دارد متفاوت است. در خیابان ولیعصر سئول، حوالی ونک، پارک ملت و تجریش، دختران زیبایی به چشم میخورند اما یانگوم یهچیز دیگهاست)
عوض دیدن فیلم غیراخلاقی یانگوم
بشینید به تماشای فیلم غیر اخلاقی گیومیونگ
با تلویزیونهای 80 اینچ سامسونگ
سینما را به خانه بیاورید!
(ببخشید که اینجوری شد! پیامهای بازرگانی کره هم گاهی اوقات پابرهنه وارد سریال می شود. ظاهرا اینها هم از مهران مدیری و باغ مظفر یاد گرفتهاند - مترجم)
اگه نظر منو میخوای یونسنگ خیلی خوشگلتره
اما افسوس واسه من خورد نمیکنه تره
(خداییش دیگه! من اگه جای این مینجانگهو بودم یونسنگ رو انتخاب میکردم - مترجم)
بحثو عوض نکنیم وقتمون کمه
من دارم میگم به همه
دیدن سیدی کپی داره مشکل شرعی
همیشه اوریجینالشو ببین نه جنس فرعی
میگم به اونایی که واسه باقی حرف تشنهان
کپی غیر مجاز سیدی رو بشکن
من نمیشکم / بشکن / بشکن بشکنه بشکن
اینجا بشکنم یار گله داره / اونجا بشکنم یار...
(در اینجا شما می توانید جوگیر شده و به حرف خواننده عمل کنید - مترجم)"
+ نوشته شده در 86/08/20ساعت 0 AM توسط باقالی |
مواد به کار رفته در ساخت زن :
گوشت و استخوان ۶۰ کیلو گرم اشوه ۴۰ خروار قر و فر ۵۰ دور در دقیقه توانایی بیان ۲۰۰۰ اسب بخار قدرت اشک ریزی ۵ لیتر در ساعت منطق ۳ گرم عقل ۰۵/۰ مثقال لجبازی به مقدار لازم
+ نوشته شده در 86/08/18ساعت 10 PM توسط لنگه کفش |
1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار می كنه.
2-تا يه دختر خوشکل می بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش.
3-چشمك جزو تيك عصبيشونه.
4-اصولا هفته أی 1 بار شكست عشقی می خورن.
5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره.
6-دوستت دارم جزو حرفای روز مرشونه.
7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روی زمين.
8-می خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه
+ نوشته شده در 86/08/18ساعت 1 AM توسط باقالی |
عبدالمنان خان در دفتر خود نشسته بود که شیطان وارد شد. روی آرام چوکی مقابل میز مناف خان نشست و با لحنی مودبانه گفت:
« من شیطان هستم ! اگر موافق باشید. آمده ام تا وجدان تان را بخر» مناف خان با تعجب به طرف شیطان نظر انداخت. شیطان به ظاهر کاملا یک آدم عادی بود. نه شاخی داشت، نه دمی. عینک خود را از جیب بیرون آورد، روبه شیطان کردو پرسید: « شما سندی و مدرکی دارید که شیطان بودن تان را ثابت کند؟ شیطان با نزاکت تمام شناسنامه اش را پیش روی مناف خان گذاشت و گفت: « درین دنیا مگر میشود بدون سند و مدرک زنده گی کرد؟» مناف خان شناسنامه شیطان را با دقت فراوان از نظر گذرانید. همه چیزش درست و اصولی بود. شیطان ولد ..... هم مهر داشت و هم امضا. مناف خان شناسنامه شیطان را وا پس روی میز گذاشت و گفت: « با تاسف باید خدمت تان عرض کنم که من وجدان ندارم!» شیطان قاه قاه خندید. خندید و خندید. بعد ناگهان چهره جدی به خود گرفت و گفت:« بسیاری از مردم فکر میکنند که شیطان وجود ندارد. ولی می بینید که وجود دارد و من در مقابل شما نشسته ام. شما هم کاملا اشتباه می کنید که می گویید وجدان ندارید» مناف خان یک بار دیگر شناسنامه شیطان را از نظر گذرانید و گفت: « سند هویت شما درست واصولیست، ولی چکنم که بنده وجدان ندارم.» شیطان از چوکی بلند شد و با خوشحالی گفت: « پس شما درین معامله چیزی را از دست نمی دهید. من صد هزار افغانی به شما میدهم و شما در عوض آن چیزی را که ندارید به من میفروشید و من......» مناف خان حرف شیطان را قطع کرد و گفت: « شما شوخی میکنید؟ صدهزار افغانی بخاطر هیچ؟ این عمل شما درست نیست. شیطان دوباره بر چوکی نشست. پا را روی زانو انداخت و گفت: « درین مورد هیچ تشویشی بخود راه ندهید. من فقط وجدان تان را می خواهم. پول من، وجدان شما.» مناف خان بازهم بفکر فرو رفت دخل و خرچش در مقابل چشمانش ظاهر شد در حالیکه چشمانش بطرف میز راه کشیده بود گفت: « موافقم » چشمهای شیطان از فرط خوشحالی برق زد. ورقی را که قبلا آماده کرده بود. همرا با چند بسته پول از بکسش بیرون آورد. پولها را روی میز گذاشت و ورق را به مناف خان داد تا امضا کند. مناف خان چشمش روی کاغذ افتاد و این جمله را خواند « درازی صد هزار افغانی وجدان خود را فروختم » آهسته زیر آن امضا کرد پولها را گرفت. و با دقت از نظر گذرانید تا مبادا تقلبی باشند. « تشویش نکن، تقلبی نیستند. ما پول زیاد داریم» شیطان، ورقی را که مناف خان امضا کرده بود، داخل بکس گذاشت، بکس را بست و از اتاق خارج شد. مناف خان به فکر رفت و با خودش گفت:« شاید من وجدان داشته باشم!» با عجله گوشی تلفون را برداشت به همسرش زنگ زد و از او پرسید:« عزیزم، چه فکر می کنی؟ آیا من آدم با وجدانی هستم؟» خانمش مثل همیشه، با سروصدای بسیار گفت: اگر تو یک ذره وجدان میداشتی هر روزه بعد از کار مثل آدم یک راست به خانه می آمدی ...... اگر تو وجدان میداشتی ......» مناف خان گوشی را گذاشت تبسمی بر لبانش چدید آمد. چند لحظه بعد به رئیس خودش زنگ زد و بعد از تعارفات معمولی پرسید:« به نظر شما من آدم با وجدان هستم؟» رئیس با عصبانیت جواب داد: « اگر تو وجدان میداشتی کارهای دفتر را درست انجام مدادی ........ اگر تو وجدان میداشتی ......» مناف خان متوجه شد که رئیس گوشی را گذاشته و جز صدای تو، تو، تو از گوشی تلفون چیزی بگوش نمی آید. مناف خان لختی در اندیشه فرو رفت و کمی بعد، متوجه شد که شیطان کتابچه ضخیم و قطور سیاه رنگی را روی میز فراموش کرده است. کتابچه را برداشت و شروع کرد به ورق زدن آن. و ناگهان از حیرت خشک ماند. در کتابچه نام های کسانی درج بود که وجدان های شان را به شیطان فروخته بودند. قلبش با شدت شروع به تپیدن کرد. کتابچه را با عجله ورق میزد. بسیاری از نامها آشنا بودند: سیاستمداران برجسته. روزنامه نویسان بانام و نشان. ستاره های پرآوازه سینما، سرمایه داران نامدار، روحانیون معروف و .... نام رئیس خودشان را هم یافت، نام همسرش هم بود. کتابچه را روی میز گذاشت به چوکی تکیه داد نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: عجیب است ....عجیب ..... درین لحظه در اتاق باز شد و شیطان دوباره آمده و گفت: معذرت میخواهم .... کتابچه ام را فراموش کرده ام. مناف خان با خوشحالی گفت بلی، بلی کتابچه تانرا فراموش کرده اید. بفرمائید....... کتابچه را با احترام به شیطان داد. شیطان بسوی دروازه رفت نزدیک در که رسید برگشت و گفت: در واقع فراموش نکرده بودم. این شیوه کار من است فقط خواستم شما با خواندن این کتابچه احساس آرامش کنید. من روشی مخصوصی دارم. میخواهم هر کسی که با من معامله یی میکند راحت و آرم باشد. این را گفت پخ زدروازه در بر آمد. مناف خان میخواست بگوید: عالیست ..... روش بسیار خوبیست ! اما شیطان رفته بود . مناف خان یک بار دیگر پولها را لمس کرد. شادمانی در دلش دوید و زمزمه کرد: پس بزرگان هم این طوری هستند ....... چه میشود کرد؟
+ نوشته شده در 86/08/18ساعت 1 AM توسط لنگه کفش |
+ نوشته شده در 86/08/17ساعت 0 AM توسط لنگه کفش |
« آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت» از بهر خریدنش همش وام گرفت
چون قسط نداد بانک مسکن با زور آن قصر زجمشید سرانجام گرفت
+ نوشته شده در 86/08/17ساعت 0 AM توسط لنگه کفش |
+ نوشته شده در 86/08/16ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |
نوشتم این چنین نامه به الله فرستادم دوقبضه سوی درگاه به نام تو که رحمان و رحیمی خدای قادرو رب کریمی منم فرزند آدم، پور حوا سلامت می کنم من ازهمين جا ازاوّل او به راهی بس خطا رفت به سوی کشتن و جرم و جفا رفت زتو بخشش ازاوعصیان گري بود زتو نرمش از اوويرانگری بود خدایا از خودم شرمنده هستم ازاینکه ظاهراً من بنده هستم نياوردم به جا من بندگي را وبالم كرده ام شرمندگي را ندادم گوش برفرمانت ای دوست ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست زبس از آدميّت گشته ام دور نكردم اعتنا بر لوح و منشور لذا با عرض پوزش من ازامروز وبا شرمندگي واز سر سوز شوم مستعفی از شغلی كه دادي و نام آدمی بر آن نهادی اگر باشد جواب نامه مثبت و استعفا قبول افتد زسويت خدايي را در حق ّ اين خطا كار در حق بندۀ مستعفی زار به جا آور زروی لطف و ياری كه باشد از صفات ذات باری به جای دستمزد این همه سال که بودم بنده ات باری به هر حال بكن هم خانه ام يك حور زيبا که تا تنها نباشم من در آنجا چو نامه خوانده شد از سوی یزدان ندا آمد زسوی حی سبحان توای« جاويد » گرچه پررّو هستی ودست سنگ پا از پشت بستی ولی چون برگنُه اقرار کردی به نادانی خود اصرار کردی قبول افتاده شد موضوع خانه چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟ به عزراییل گفتم تا بیاید تورا فوراً به این خانه رساند بلرزیدم زنام مالک موت چنان گویی که دارم می کنم فوت پریدم من زخواب خوش به یکبار نگشتم لاجرم نائل به دیدار
همان آدم که اورا آفریدی ولی از خلقتش خیری ندیدی
عطا كن خانه ای در كنج جنّت برای دورۀ خوب فراغت
+ نوشته شده در 86/08/16ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |
نی نی دلش واسه خدا یه ذره شده بود! بالا رو نگاه کرد و گفت: این آدم گنده ها وقتی دستمو می گیرن خیلی خسته می شم..... اونا تند تند راه میرن و منم مجبورم تند تند تاتی کنم..... تازه!انقد باید دستمو بالا نیگه دارم گه اندازه ی دست بابایی بشه!!!! خوب خسته شدم خوب!تو شیکم مامان که راحت تر بود!!!! خدا گفت:صبر کن!بزرگ میشی..... **** نانی(نی نی بزرگ شده) گفت:خدا.... دستمو بگیر که از تنهایی دستام خسته ام!!! زندگی تند تند میره و من هر چی می دوم بهش نمی رسم..... خوب خسته شدم!!!! خدا گفت:صبر کن!یه جایی میشه که زندگی هم از دویدن میبرّه و خسته میشه!!! **** خدا.....خسته شدم!یه عمر دویدم! نه به بابا رسیدم نه به زندگی..... حالا جوونا میدون و من باز عقب موندم.... خدا:دستتو بده که اینبار نه خسته میشی نه میدوی!!!!
+ نوشته شده در 86/08/16ساعت 10 PM توسط باقالی |
خیلی نا امید بودم.... آخه امید خودشو لوس کرده بود! آخه واسه اونچه که حقم بود منتّشو کشیده بودم! رفت اون پشت مشتا قایم شد! هی صداش کردم.... هی گریه کردم! هر چی بیشتر منّتشو کشیدم بیشتر ناز کرد....نا امید تر میشدم.... یه دفعه قاطی کردم! بهش گفتم: به جهنم!!اصلاً لازم نکرده بیای! بهش گفتم اصن اگه بیای خودم پاتو قلم می کنم! من بدون توام میتونم زندگی کنم! لب ورچید! پشتمو بهش کردم.... گفتم: قهرم!!! زانوهاشو جمع کرد تو شیکمش!سرشو گذاشت رو زانواش! دلم یه دفعه براش گرفت..... رفتم جلو.... نازش کردم! باز خودشو لوس کرد! خزید و رفت تو همه ی وجودم!!!! مث یه پیشی لوس! ولی ملوس ملوس....... دوباره به زندگی خندیدم..... دوباره آهنگای داریوشو بوسیدمو گذاشتم کنار.....
+ نوشته شده در 86/08/16ساعت 10 PM توسط باقالی |
اگر 2 گاو داريد... نحوه دوشيدن شير 2 گاو شما از ديدگاهاي مختلف... سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه ميداريد. ديگري را به همسايه خود ميدهيد. كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را ميگيرد تا شما و همسايهتان را در شيرش شريك كند. فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت ميدهيد. دولت آن را به شما ميفروشد. كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را ميدوشيد. شيرها را بر زمين ميريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند. نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي ميكند و هر دو گاو را ميگيرد. آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را ميكشند و همديگر را ميدوشند. ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي ميكنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مياندازيد. آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد ميدهيد ولي گاو سفيد را نميدوشيد. دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را ميدوشيد و بعد شيرشان را به خودشان ميدهيد تا بنوشند. بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر ميكنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد. سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو ميكند. آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو ميكنند. نيوزلند راي ممتنع ميدهد. ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج ميكنيد. همسر شما آنها را ميدوشد. رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج ميكنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را ميدوشيد. متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد. فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد. پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نميكند. ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نميدوشيد چون آزاديشان محدود ميشود. دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايهها راي ميگيريد كه آنها را بدوشيد يا نه. سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست.
+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |
پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي ميكرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش ميآمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آوردهاند؟ مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفتهام كه دختر هجدهسالهاي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم ميشد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود. از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم ميشود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شدهام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است! آقاي دكتر! اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار ميشديد، قطعا كارتان به تيمارستان ميكشيد!!
+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 11 PM توسط لنگه کفش |
دخترا یا پسرا؟
اگه پسرا نبودن کی مامانارو دق می داد؟ اگه دخترا نبودن کی باباهارو دوس داش؟ اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟ اگه دخترا نبودن کلاس چی جوری قابل تحمل می شد؟ اگه پسرا نبودن کی دیوونه بازی در می آورد؟ اگه دخترا نبودن کی به دیوونه بازی پسرا می خندید؟ اگه پسرا نبودن کی آشغالا رو می ذاشت دم در؟ اگه دخترا نبودن کی آشغالا رو می داد پسرا که بزارن دم در؟ اگه پسرا نبودن کی نمره هاش تک می شد؟ اگه دخترا نبودن کی شاگرد اول می شد؟ اگه پسرا نبودن کی 99ساعت کارت اینترنت رو یه روزه چت می کرد؟ اگه دخترا نبودن کی می ترشید؟!!!! اگه پسرا نبودن کی مجبور بود ترشی بخره؟ ![]()
+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 11 PM توسط باقالی |
فکر کن یه مورچه که به زور از لا به لای ریگ ها خودشو میکشه بیرون و بعد هم چند تا سنگ و قلوه سنگ رو پشت سر میذاره دست آخر هم که دستشو میگیره روی پیشونیش و چشماشو ریز میکنه و به دوردست ها خیره میشه هیچی نمی بینه جز بیابون و بیابون و بیابون برای فرار از احساس تنهایی که تو وجودش غل می زنه چی کار باید بکنه؟
+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 11 PM توسط باقالی |
آدم می کشم .... غیبت می کنم .... فحش می دهم ... روسری نمی پوشم .... دزدی می کنم .... ولی با همه الاغیم .... دل کسی را نمی شکنم .... ما الاغها که دین نداریم ... بهشت و جهنم هم نداریم .... ولی خودمان ذاتن پست فطرت نیستیم .... مدرسه نمی رویم ... درس نمی خوانیم .... دانشگاه نمیرویم .... ولی شعور داریم ... کی می گوید هر کی تحصیلاتش بالا باشد شعورش بیشتر است .... مثلا همین دکتر طویله خودمان .... آمده بود بچه این خانم گاو را به دنیا بیاورد .... بچه که به دنیا آمد نگاهش کرد گفت اه چقدر زشت است ... خوب این دکتر اگر شعور داشت به بچه گوساله ما این حرف را نمیزد .... طفلکی همیشه افسرده است چون فکر میکند زشت است .... میدانی با همه الاغیم وقتی کسی پول ندارد مسخره اش نمی کنم .... ولی این پسر کشاورز ما مهندس است ولی همه را مسخره می کند .... ما وقتی یک بچه آدمیزاد میبینیم میدانیم زبانمان را نمی فهمد پس ادای حرف زدنش را هم در نمی آوریم ... ولی این آدمیزادها می آیند جلوی ما شروع می کنند به صدای گاو در آوردن ... آخر ماء ماء کردن را که ما نمی فهمیم ... بین خودمان باشد خانم گاو هم می گوید او هم نمی فهمد ... آدمها موجودات احمقی هستند .... خیلیم جالب است وقتی می خواهند درجه احمقی را بهم بگویند .... می گویند چقدر الاغی .... هِ هِِ .... ما اصلا حاضر نیستیم آدمها را لحظه ای جزء دار و دستهء خودمان حساب کنیم .... خلاصه که این آدمها موجودات غیر قابل تحملی هستند ....
+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 6 PM توسط باقالی |
حرف گوش کن بچه ، من این موهارو که تو آسیاب سفید نکردم !
.
.
.
.
.
ببخشید ... دقیقاً کدوم مو ؟

+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 6 PM توسط باقالی |
شرکت کانن موفق شد سريع ترين دوربين عکاسي جهان رو بسازه . سرعت اين دوربين به قدري بالاست که ميتونه از خانم ها در لحظه اي که دهنشون بسته است عکس بگيره
+ نوشته شده در 86/08/15ساعت 0 AM توسط لنگه کفش |